قلب يخی




قلب يخی






عکس یه دیوونه
تيده آ


صفحه نخست
تماس با من دیوونه
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

نویسنده وبلاگ
<تیده آ>


حرفهای گذشته
تیر ۸۸
اسفند ۸٧
آبان ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦


لینک دوستان
پرنسس يخها
موزيکدونی فريد
فرهاد کوه کن
پارتيزان رپ
نیلیا
R3-Rap
چشمه زندگی
صبا جونم(کاش بودو مينوشت)
نگارين
گیلاس خانومی(آدرس جديد)
بی دل و خسته با یک ساندویچ
زندگی سگی
نارسيس خانومی
هنوز باکره ام آيا؟
عشق يعنی تسليم
نیلوفر مرداب
دغدغه های یک پسر ۱۶ ساله
کيا کوچولو
گل يخ
رويای زندگی من
خاطرات من و شاید شعر..
غم تنهایی
شب مهتابی
پشت نقاب شب
نیکا استار
ترانه های عاشقانه
جوجه اکسترن
دختر باران
پسر تنها
روزهای تنهايی
قلب آبی
آنیما
نسيم شمال
مریم و آقا سید
مهدا
معماران بزرگ
برديا پسر خوشگل مامان
خاطرات منا
تنهاترين مهتاب
قليون
PC GAME
رنگ بارون
رسکتی کيجا
اعتراض ما ايرانيا
رضا پسر خالم
قلب یخی(وبلاگ قديم خودم)
وبلاگ گيلاسی (دور از بچگی)
مبين
وبلاگ فارسی
زخمی تر از هميشه
شیم شیم
گيلاسی منظ ( يه گيلاس ديگه)

من و پسر گلم
نغمه درد اون وفادار نبود، منم وفادار نموندم





Powered by WebGozar

شند نفر اومدن؟
  RSS 2.0  


لوگودونی
وبلاگ فارسی

تفلدم

سلام بعد مدتها

نیومدم که بنویسم شون نه نایی برام مونده نه دل و دماغی

تنها سالیه که تفلدم و دوست ندارم جشن بگیرم و از ته قلبم خوشحال نیستم

خیلی حرفها برا گفتن دارم میام و مینویسم به زودی

اما به رسم زمونه تفلد خودم با بلاگم مبارک

به همین سادگی


نوشته ی تيده آ در ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ در ۱۳۸۸/٤/٢۳

تیده آ و عید 88

سلامنیشخند

واااااااااااااااااااااای ببخشید ببخشید ببخشید هوارتانیشخند

به خدا کامنتاتونو خوندم شرمنده شدمخجالت که خیلی وقته نه تنها آپنکردم تازه به

 شماها هم سر نزدمناراحت

دیگه دیدیم خیلی نامردیه سال جدید داره میادو من آپ نکنم

قیافم الان از این دخمل سر به زیرایه که پایینه که لپاشون از شرمندگی گل انداخته

(فهمیدین دیگه شی میگم)خجالت

به خدا امتحان داشتم خیلی سخت درگیر بودم ناراحتبعدم که همش ساریم این ترم

 اصلا از کافینت هم دوست ندارم آن شم و آپ کنم قبلا که گفته بودم اصلا حس

نوشتن نمیاد

شااذه جون شرمندم به خدا که نگرانت کردمخجالت

قلیون جونی منم خیلی دوست داشتم میدیدمت نیشخندکاش قبلش لا اقل یه آفی-

 ایمیلی شیزی میزدی واسم هماهنگ میکردی با مننیشخند خالا ایشالا ایندفعه اومدی

 مارو مهمون کن شونیشتنیشخند

و و و و ......

خوب حالا از هر شی بگزریم سخن عیدهورا خیلی باحاله نیشخندمخصوصا عیدی و

 عید دیدنیهورا

حیف که من رجیممو نمیتونم میرم عید دیدنی یه حالی به این شیمک گندم بدمنیشخند

تازشم ٧ کیلو تا الان کم کدم .شاذه خانوم فکر کردی فقط خودت بلدی رژیم بگیلینیشخند

راستی لباس عید خریدم توپپپپپنیشخند .یک فازی میداد خرید.تازشم مامانمو گو ل

زدم یه مانتو دیگه هم که دوست میداشتم برام خرید شد ٢ تا (میبینی مثل این

بشه ها ذوق کدم)نیشخند

این ۴ شنبه سوری امسال شقدر بیحال بود مگه نه؟ناراحتاینجا که اصلا مثل سالای

 قبل نبود انگار همه بزرگ شدن رفتن پی کارشون فقط ما موندیمنیشخند

راستی من دارم میرم عید مشهد این دخمل خاله هام تک تک دارن میپرن یعنی

شوهر میکنن نیشخندو من موندم با حوضمآخ

هورااااااااااااااا دستتشویق دست تشویقصوووووووتهوراهورا

عیدتون مبارک با یه عالمه بوسهورا(آقایون روشونو بکنن اونور با اونا نیستما نیشخند

.خوب باشه بابا گریه نداره که  رو صورتت دستمال بکش بیا تورو هم ماش میکنیمزبان)

خوب ایشلا امسال هم مثل سال قبل اگه براتون خوب بوده خوب باشه اگه هم بد بوده

که با این اوضاع اقتصادی توپدروغگو همه فکر میکنم که بوده ایشالا سالی پر از پول و نیشخندسلامتی برای کل اعضای خونوادتون باشه .

سر ساعت تحویل موقع خوندن دعای سال تحویل منو حتما یادتون باشهنیشخند.بشینین

امشب تخم مرغاتونم رنگ کنین که داره دیر میشه هانیشخند

دوستون دارم خیلیبغل

شیطونی نکنیننیشخند

آجیل زیاد نخوریننیشخند

مسافرت میرین تند نرین با ماشیننیشخند

بشه های خوبی باشیننیشخند

عیدی منم بریزین به حسابمنیشخند

خوب سفارشات تمومیدنیشخند

سال نو همتون مبارکنیشخند

                                   بغلبازم هووووراااااااااااااابغل

فعلا خدافیزی


نوشته ی تيده آ در ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ در ۱۳۸٧/۱٢/٢۸

تیده آ عمل میکند

سلامنیشخند
فکر کنم ایندفعه غیبتم خیلی طولانی شد.اما تو همین مدتی که نبودم خیلی اتفاقا افتاد.
مثلا دزدین کیفم ناراحتو عمل کردنم بالاخرهنیشخند
این دفعه حالا در مورد عملم مینویسم جریان کیف باشه بعدانیشخند
از یه روز قبل عمل شروع میکنم
ساری بودم و بعد از ظهرش وقت دکتر داشتم که بیام واسه عملم شک کنه منو.

دکتره جاتون خالی کلی شکل و اینا با خط کش هی سانت میگرفت و میکشید

بدنمو کلی باحال شده بود انگار خال کوبی کرده بودن بدنمونیشخند
بعدش شب کلی خونه مسخره بازی در آوردم به مامان اینا دوستام هی میگفتم

شی میخواین از وسیله هام من همین الان تو وصیت نامم بیارم شون بعدا هزارتا صاحاب پیدا میکنه ها نیشخند
مامان که دعوام میکرد هی  اما داداشم و خواهرم اینا نشسته بودیم به مسخره

بازی یکی میگفت من لپ تاپتو میخوام و یکی میگفت فلان شیت نیلیا که لباسامو

میخواست دیگه خلاصه گذشت  نیشخندو فردا رسید.

صبح ساعت 7 بابا رفت و واسه من تخت رزرو کرد بیمارستان و دکتر گفته بود به

من که دیر میاد و من زود نرم اما این بابای عجول بنده منو به زور ساعت 10 برد

 بیمارستان که الا و بلا پرستاره گفته ساعت 10 باید بیاین اینجا بستری شه آخ

تا دکتر بیاد. حالا من رفتم اونجا 5 دقیقه ای ازم خون گرفتن و منم بیکار اونجا نشستم.


بعد زنگولیدم به نیلیا که گفت تو راه بیمارستانه و امد و کلی شرخیدیم تو بیمارستان

و کلی آدم مسخره کردیمنیشخند بعد 2 تا سرباز اونجا مریض بودن هی تیکه مینداختن

به ما منم زنگولیدم  خونه مملی اومدپیشمون.گذشت یه شند ساعتی و تا بالاخره

گفتن خانوم لباس بپوش باید ببریمت اتاق عملنگران بعد از اونجایی که خونه ما دقیقا

پشت بیمارستان بود مامان اینا خونه بودن قرار بود من خواستم برم  اتاق عمل بزنگم

 که اینا بیان بعد مملی داداشمم باهامون بود زنگولید و گفت مامان اینا بیان البته

من تا مامان اینا رسیدن رفته بودم تو اتاق عمل که یهو دیدم در اتاق عمل باز شد

 البته من پشت در فعلا نشسته بودن تا دکتره بیاد بعددیدم مامانم و بابامو داداشامو

عروسمونو نیلیا اومدن تونیشخند مامانم گفت بیا یه ماشت کنم منم با همون دمپایی های

 اتاق عمل رفتم و بابا مامانمو بوسیدم .خانومه فامیل نیلیا ایناست برگشت گفت کجا

پا میشی با این دمپایی ها میری؟ دعوام کرد منم برگشتم گفتم نه اینکه خیلی هم

اتاق عملتون تمیزو استریلهنیشخند .لجش در اومده بود حال کردم زبان.من هویجوری

نشسته بودم دم اتاق عمل تا دکتر بیهوشی بیاد به یه پسره اونجا گفتم اقا نمیشه

من یه دور تو این تاقاتون بزنم قبل عملم داخل اتاق عملو ببینم تا ترسم بریزه ؟

گفت شرا تا دلت میخواد دور بزن
منم در حال نزاره بودم که دکتره بیهوشی اومد گفت خانوم من دکتر فلانی ام و دکتر

بیهوشیم .بعد منو خوابوندن رو تخت بعد دستیارش یه دختره کم سن بود معلوم بود

دانشجو ایناست تازه داره یاد میگیره اومد سرم بزنه تو دستم احمق اشتباه زد کلی

خون رفت بعد دکتره اومد و زدش کنار خودش رگمو پیدا کرد و زد منم گفتم بابا سوراخ

 سوراخم کردین .که بعد دکتره گفت اینجاست که تفاوت زن و مرد معلوم میشه.

 منم خندیدم اما تو دلم گفتم اینجاست که تفاوت آدم با تجربه با دانشجو تازه کار

معلوم میشه نیشخند
دیگه بعدشو یادم نمیاد شون بیهوش بودم این قسمت ماجرا رو میتونین تو بلاگ نیلیا

بخونین که زمان بیهوشی من بیرون شه اتفاقی افتاد در همینجا از نیلیا میخوام که

خواننده های علاقه مند من و تو خماری نذاره و بلاگشو با این موضوع آپ کنهنیشخندزبان
من ساعت یک رفتم اتاق عمل و تا ساعت 4 طول کشید عملم.

بعد که بهوش اومدم یادمه هی دکتره میگفت فامیلیت شیه بعد من جواب میدادم میگفت بلندتر بگو منم بلندتر میگفتم
بعدش دیگه منو آوردم اتاق خودم .مامانم مثلا اومده بود زرنگ بازی در بیاره موقعی

که تو اتاق بودم به من برگشته میگه بگو کیو دوست داری؟ منم برگشتم گفتم مامان

 خر خودتی برو خودتو رنگ کننیشخندزبان
آخه میگن وقتی بیهوشی هر شی بپرسن راستشو میگه آدم


شب طفلی مامانم پیشم بود من تا صبح دهنشو صاف کردم بیشاررو


این پرستارای زن که مثل گاو بودن اصلا نمیومدن به آدم سر بزنن ببینن زنده ای

مردی اما دمش گرم یه پسره بود بیشاره تا صبح هی میومد بالا سر من و سرمم و

شک میکرد
من خیلی درد داشتم خوابم نمیبرد بعد 1 مرفین زده بودن بهم خوابم نمیبرد

 پسره اومد حال داد بهم یکی دیگه زد بعد برگشته بهم میگه این اتاق بقلیت به

یارو خوابیده معتاده من بهش اونو
زدم الان خوابه من این دومی به تو میزنم شرا نمیخوابی تو آخهتعجب.

خلافت سنگینه ها معلومه میگه..نیشخند
من همیشه فکر میکردم شقدر اون شبی که من بیمارستانم حوصلم سر بره اما

 اینقدر این بیمارا تو بیمارستان سوژه بودن من تا صبح میخندیدم .

اتاق من خدا رو شکر خصوصی بود و من تنها بودن این اتاق بقلی من شند تا مرد

 بودن که تا صبح اینا با زناشون دعوا میگرفتن


بیشاره زنهاشون کلی واسشون زحمت میکشیدن اما اینا هی فحش میدادن به

زنشون.یکیشون یک دعوایی گرفت کل بیمارستان رو سرش گرفته بود


زنش به همین پرستاره پسره میگفت من بهت کلی زمین میدم فقط بگیر اینو

بکشش منو راحت کن.کلی سوژه بودن واسه خودشون.    .


فردا صبحش این همرا مریضای دیگه میودن تو اتاق من عیادتم منم اینقدرمیخندیدمنیشخند

 انگار فکو فامیل منن همشین صمیمی میگرفتن خودشونو بعد موقع مرخص شدن

 من اینقدر سرگیجه داشتم نمیذاشتن مرخص شم اما دیگه الکی گفتم حالم خوبه

بابام رفت یه ویلشر آورد و منو تا ماشین برد و اومدیم خونهنیشخند
یه 3 روزی دهنم صاف شد به معنای واقعینیشخند .البته الانم خوب نشدم هنور.

 مثلا دیشب خیلی حالم بد بود خیلی اما الان بهترم.دیروز رفتم مطب دکتره گفت

تو شرا پاشدی؟ تمام زحمتای منو هدر میدی. منم گفتم کجای کاری من شند روزه

واسه خودم میرم خیابون بعد کلی دعوام کرد و گفت برو بگیر خونه بخواب منم

حرففففففففففففففففففففففف گوووووووووووووووش کنزبان از دیشبه بیرون

 نرفتم
مرسی از همه اونایی که زنگولیدن و حالمو پرسیدنبغل


مرسی یه عالمه از جیگلم نیلیا که اینگده نگرانش کردم و مثل همیشه کنارم بود

 راستی شند روز پیش رفتم تو پیج ٣۶٠ نیلیا تو بلاگش یه شیزی نوشته بود خودم

یه آن احساس کردم مردم و نیلیا اینقدر دلش تنگولیده از یه طرف خنده گرفته بود

 از یه طرفم گریه. مثل آگهی ترحیم شدم یه صحنهنیشخند.لینکش اینه خواستین بخونین


دلتنگی نینی برای تیله


خوب بسه دیگه خسته شدمنیشخند

 
هفته دیگه میرم ساری کلی از درسام عقب افتادمناراحت


راستی شون میدونم الان مردین از فضولی که من عمل شی کردم شون نمیتون

 یعنی روم نمیشه نیشخندانگلیسیشو میگم خودتون بفهمین دیگه اسمش ماموپلاستی

 بود.


بعدا نوشت: الان ساریم و دارم از اینجا واستون این پست و آپ میکنم و نیلیا هم

سوپ بار کرده تا خراب نشده ما بریمنیشخند


خدافیزی .       بامن حرف نزن


نوشته ی تيده آ در ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ در ۱۳۸٧/۸/۱٥

تیده آ و روزه داری طفولیتش

سلام

شب میشد و من طبق عادت شبهای ماه رمضون به مامان التماس میکردم که

 سحری بیدارم کنه و مامان میگفت باشه...

نزدیک سحره.صدای ربنا میاد.مامان صدام میکنه.من یه قلتی توی رختخوابم میزنم .

اونم انگاز زیاد تثراری تو بیدار کردن من نداره.دوباره میخوابم

10 دقیقه مونده تا اذان.صدای بابا میاد .طبق عادت همیشگی مامان صداش در

 میاد که شیکار داری بزا بخوابه بشه.اما بابا طبق معمول شیطونیش گل کرده و

صدای رادیو رو بلند میکنه تا منو بیدار کنه.

بالاخرا پا میشم .بوی پلو کل خونه رو گرفته.ششامو میمالم و تند تند سحری

 میخورم تا اذان نشده.

فرداش تو مدرسه کلی واسه خودم حس میکنم بزرگ شدم مخصوصا وقتی از شند

 تا از همکلاسیهام میپرسم که روزه دارن یا نه؟ اونا هم وقتی میگن نه یه بادی

 تو غب غب میندازم و کلی واسه خودم حال میکنم که من هم مثلا بلههه...

روز آخر ماه رمضونه.من سر سفره افطار نشستم.بابام میگه خوب امسال شند

روز روزه گرفتی؟

میگم همشو گرفتمنیشخند. 10 هزار تومن بهم میدههیپنوتیزم

وااااایییییییییی(توجه توجههیپنوتیزم اون موقع ها 10 تومن کلی پول بودا یعنی من کلی

 مایه دار شدمنیشخند)

 کلی خوشحالم .حالا میتونم برم اون ساعت گردنبندی که واسه خودم دیدیمو

 بخرم

هر سال ماه رمضون که میشه یاد جایزه دادن بابا می افتم که از اولین باری که

روزه گرفتم شروع شد.

حیف که الان دیگه نمیدهنیشخند ولی الان کارهایی که بشه بودم و بابام واسم انجام میداد

و وقتی یادم میاد کلی به بابام میبالم که با این کاراش شه شیزایی رو بدون زور

بهم فهموند و شقدر باعث شد تو ذهنم با یه خاطره خوب جا بگیره.

یادش بخیر

شقدر زود بزرگ شدیم.

هنوزم مثل اون روزا عاشق دعای سحر و ربنای افطارم ولی دیگه انگار ماه روضون

هم مثل قدیما نیست.کم رنگ شدن.حتی صدای رادیو بابا هم وقت سحر دیگه زیاد

بلند نیست.

خدارو شکر امسال معدم تا الان آروم بوده و تونستم روزه هامو بگیرم.خدا کنه از این

 به بعدم بهم حال بده و باهام راه بیاد . مثل پارسال زد حا نزنه.

میخواستم بلاگمو آپ کنم اما نه با این موضوع اما دیدم بد نیست یه سرکی تو

 خاطرات ماه روضون مخصوصا الان که دیگه نزدیک شباهی قدره بکشم.

یادتون نره منم دعا کنینا.

 

یا علی !توانم ده که نلرزم و نلرزیم.که سر بلندی را با عطر هنوز ماندگار نفس هایت در این دیار که

خود نخلستانی است و چاهی و بیابانی بیاموزیم  که سخت محتاج این داستان و آموختنیم.

که سخت محتاج سر بلند کردن . سر بلند ماندنیم که این روزهای خستگی پیش از هر چیز و

بیش از هر چیز سر افکندگی نصیب میکند و سرشکستگی قسمت.

( این متن آخرو از مجله 40 شراغ گرفتم  نوشته آقای میر میرانی .شون خودم

ارادت خاصی به حضرت علی دارم و با متنش حال کردم)

روزه نمازاتون قبول

خدافیزینیشخند


نوشته ی تيده آ در ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ در ۱۳۸٧/٦/٢٤

 

سلامنیشخند

وای نزن بابا اومدم دیگهزبان

خوب شیکار کنم شند بار اومدم آپ کنم این داداش الاخم منو از پای کامش بلند کرد

منم که میدونین تلفن اتاقم قعطه و نمیتونم با کامیه خودم آن شمناراحت.

شرمندم به خدا

اول مرسی هواااارتا واسه تبریکای تفلدی که گذاشته بودیننیشخندبغل.

از فریدم تشکر میکنم که اون پست قبلیو گذاشتبغل وگرنه من حتی نمیتونستم

 تفلدمو تو بلاگمن جشن بگیرم.یعنی گرگان نبودم رفته بودم واسه سال سارا بجنورد.

خوب خوب بزارین از سوتی من ساری بگمنیشخند.من به علت گرفتن ترم تابستان مجبور

بودم ساری بمونم و این تابستان خیلی گرم ساری رو با هزار مکافات تحمل کنم 

الانم واسه فرجه های امتحانم برگشتم گرگان.

حالا جریان سوتی شیه بزارین بگم .شند هفته پیش من سوار اتوبوس دانشگاه 

 بودم و ساعت طرفای ٧.٣٠ صبح بود که دیدم یه خانوم با غرغر فراوون سوار اتوبوس

شد و کنار من نشستآخ از اول شروع کرد یک ریز غر زدن که شرا آقای راننده حرکت

نمیکنین؟راننده هم کلید کرده بود تا اتوبوس پر نشه من حرکت نمیکنم.

بعد این دیگه دید کارش به جایی نمیرسه شروع کرد با من تریپ صمیمی صحبت کردن

 و کلی گرم گرفت منم خیلی عادی جوابشو میدادم تا اینکه اتوبوس حرکت کرد و اینم

 یه ریز به جون من غر میزدآخ که من امتحانم دیرشده و این دیر میرسه و منم به

صبر و شکیبایی دعوتش میکردم .نیشخندبعد که رسیدیم دیدم این یارو ۵٠٠ در آورد منم

 دیدم خورده نداره منم خورد داشتم اومدم براش حساب کنم اون جلو من بود بعد

پولو داد گفت آقا دو نفر منم برگشتم گفتم نه نمیخواد حساب کنی من خورده دارم

 حساب میکنمو کلی تشکر یهوو برگشت گفت ببخشید من واسه اون خانوم عقبیه

دوستمو حساب کردمتعجب .منو دارییی انگار یه کاسه آب یخ ریختن روم سرم حالا

پشت سرمم یه گله پسر واستاده بودن تعجبمنم بدون اینکه برگردم صووووت زنان از

اتوبوس پیاده شدم .

حالا نتیجه اخلاقی اینه تو غلط میکنی خنثیمحل سگ به این گرو گورایی که یه ذره

فرهنگ ندارن میذاری خداییش اگه من جای اون بودم تو اون شرایط حتی اگه واسه

یکی دیگرم حساب کرده بودم به روی اون طرف نمیاوردم .

سوتی بعدیمم همین دیروز بود که رفته بودم بیروننیشخند بعد این مردم ساری برای

 تاکسی گرفتن صف وا می ایستند و منم مثل اونا رفتم صف پشت سر یه آقا پسر

واستادم بعدم اینکه اونا تاکسیهاشون خلاف جهتی که میخوان برن دور میدون وا

 می ایستند یعنی باید میدونو دور بزنن و بعد برن سمت مقصد (عقل که نباشد

 جان در عذاب است) بعد من همیجوری واستاده بودم دیدم یه تاکسی خالی

 اونور خیابونه بعد منم دیدم خالیه رفتم زرنگ بازی در آوردم پریدم اونور خیابوننیشخند

 در همین حین ۴ نفر سریع تاکسیو پر کردند و من خیلی شیک ضایع شدم زبان

حالا کل ملتی که تو صف اونور واستادند دارن منو نگاه میکنند (تصور کنین) زبان

بعد من باز صوووت زنان برگشتم سر جام.پسره بهم گفت خیلی ضایع شدی نه؟نیشخند

 گفتم اوهوم بعد خندش گرفته بودنیشخند گفت آخه مگه اون آدمارو ندیدی اونور اگه اونا

 نبودن که من جلوتر از تو پریده بودم سوار تاکسی شده بودم که .منم با خندهای

 ملیح ضایع شدن خودمو جشن گرفتم.دلقک

راستی کیف پولمم زدنناراحت .دیروز رفته بودم با دوستم رژ گونه بخرم حساب کردم

دوستمم گفت برای منم حساب کن بعد بهت پولشو میدم بعد من که حساب کردم

رفتیم جلوتر گفتم بیا من کیف لوازم آرایشم بگیرم برای خودم پاره شده بعد که من

 کیفو انتخاب کردم و اومدم حساب کنم دبدم بلههههههههه زیپ کیفم باز بودو کیفم و

زدنگریه.اینم شانسه منه آخه بابا نیست منم به بهران مالی خوردم.

این بابای من نزدیک ۵٠ روزه مکه هنوزم نیومده یعنی یه گرئه دیگه باید جایگزین

 بابا اینا برن تا اونا بیان دیگه خودش کلافه شده زنگ که میزنه معلومه کلافه و دلش

 کلی تنگ شده دل منم کلی تنگیده براشوخدا سایشو از سرمون کم نکنه هیشوقت.

راستی جریان استادم و یادم بندازین دفعه بعد براتو بگم فعلا دیگه دستم درد گرفته از

تایپیدن.پیر شدیم دیگهنیشخند

اها راستی دیدن من مشروت نشدم کور خوندیننیشخند راستی کادوهای تفلدمم میگم

بهتون.مامانم که پول داد .دوستمم یکیش پول داد.نیلیا ادکلن خرید.دوستای دیگمم

 یه کول دیسک ٢ گیگ و یه اسپیکر لپ تاپ یه جای لوازم آرایش برام خریدن.

یه گوشواره  طلا سفید ناناز هم خریدن برام که حالا از طرف کی بود بماند نیشخند

فعلا خدافیزینیشخند


نوشته ی تيده آ در ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ در ۱۳۸٧/٥/٢٤

تیده آ22 ساله میشود

هورااااااااا تــــــــــولد خودم ,وبلاگــــــــم مبارکهورابغلهورا

تولدم مبارک

 

 

 

فعلآ بیشتر از این نمیتونم آپ کنم..

 

 


نوشته ی تيده آ در ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ در ۱۳۸٧/٤/٢۳

تیده‌آ و امتحانا و اردو ...

سلام

خوفین؟منم بد نیستم خوبم نیستم یه حالت راکت لبخند

نه نیومدم غر بزنم میدونم شمام خسته شدینلبخند

این شند وقتی اینقدر اتفاق های مختلف افتاده که نمیدونم از کجا شروع کنم

یه آهنگ لایت گذاشتم و مینویسم...

اها...

بزارین از نمره هام شروع کنمآخ

طراحی الگوریتم    ۵/١۵

برنامه نویسی پیشرفته     ١٣ (تازه خیر سرمون میگفتیم برنامه نویسیمون خوبه)

ساختمان گسسته    ١٢

معادلات    ١٢

مدار    ١٠    (تازه جزو بشه زرنگای مدارم که ١٠ شدمنیشخند)

ریاضی   ٨

قرآن و وصایا هم که نیومده البته بگم من سر امتحان وصایا به قدری شرت و پرت نوشتم که

خودم از برگم خندم گرفته بود فکرکنم یه وصیت نامه جدید کلا خلق کردم تا ٢ ساعت بعد امتحان

داشتم میخندیدم به برگمنیشخند .

نیلیا هم این درس و با من داشت اون که تو یه سوال مثلا اومده بود دختر پسر ها باید برای

جلوگیری از نفوذ غرب و این حرفا شیکار کنن؟ نیلیا هم نوشته بود باید لباس آستین کوتاه

 نپوشن پسرا دختر ها باید شادر سرشون کننتعجب(آخه خداییش جواب شرت تر از این پیدا کردین؟ تعجب

من موندم از کجاش در آورد و شطور روش شد بنویسه اینو)نیشخند

خلاصه امتحانا به هر گند زدنی بود رد شد.البته حق داشتم با اون روحیه داغون بهتر از این

انتظار نمیرفت.

تو امتحانا تماما سحر پیش ما بود بیشتر اوقات .سحر همخونهای قدیمی نیلیاست و جدیدا

 با منم خیلی جور شده دختر بدی نی اما یکم شلختست.حلال زاده الان که دارم میتایپم

  اس ام اس زد.

یه روز داشتیم با سحر و نیلیا میرفتیم که من امتحان بدم اینا رو هم گفتم بیاین بریم دانشگاه

شما خونه نمونین بعد اینا هم با من اومدن .سوار یه تاکسی شدیم و راهی دانشگاه شدیم

 سر دانشگاه ما یه پل هوایی هست که من دیدم یه دختره نشسته رو پله های پل هوایی و

 داره درس میخونه بعد من گفتم دخترور بشه ها نگاه کنین نشسته رو پل هوایی درس میخونه

 بعد گفتم جا قحطه خوب تو دانشگاه درس میخوند دیگه .دختره الاغ .در حین این الاغ گفتن پیاده

شدم از ماشین بعد یهوو دیدم راننده گفت الاغ خودتیتعجب.ششام ۴تا شدتعجب برگشتم گفتم

 شی گفتی؟ حالا تو دلم میگم آخه به این راننده شه که من اینو گفتم بعد دیدم میگه

 برو برو پی کارت اومدم یشی بگم بهش که دیدیم دختره داره میاد سوار ماشین میشه بعد

در حالت کپ بسر میبردم من همانا.بعد دیدم نه مثل اینکه گند کاشتمنیشخند رومو کردم اونورو

صوت زنان رامو کشیدم رفتم نگو دختره دختره راننده بوده و منتظر باباش بوده

( صووووت میزنییییییمخنثی )

بعد نیلیا میگه یارو شی میگفت جریانو تعریف کردم اونا مرده بودن از خندهزبان

 جمعه ما با بشه های دانشگاه یه اتوبوس گرفتیم و رفتیم کلاردشت وای خیلی دلم واسه

 مرجان تنگیده بود وقتی دیدمش تو کلاردشت همدیگرو بخل بخل بوس بوسبغل بعد

 کل اتوبوس واسمون دست و صوت میزدن

(مرجان یکی از دوستای دوران کاردانی منه که بشه کلاردشته)

راستش اردو بدی نبود اما تا قبل اینکه شند تا نخالا نیان تو جمع بعد اومدن اونا کلا زهرمون شد.

ولی خداییش تازه فهمیدم پسر های گرگان شقدر با جنبه ان نمیخوام بی احترامی بکنم اما من

 تو گروه فقط قلیون برده بودم و یه اکیپ پسر های گرگانی که اونا این جمع و دیدن دیگه با ما نیومدن

و با ماشین خودشون رفتن دریا اما من که قلیون داشتم و میکشیدم انگار یه طوری بودن اونا .

البته شندتاشون بقدری با شخصیت بودن که نمیتونم حساب اونارم با اونا بنویسم اما بقیشون

 یه طوری بودن انگار خیلی شیزا واسشون جا نیفتاده بود از جمله راحت بودن من که حتی اونارو

 با اینکه در سطح خودم نمیدونستم اما سعی کردم با همشون گرم بگیرم اما انگار اونا واقعا این

رابطه های سالمو نمیفهمیدن و واسشون جا نیفتاده بود البته شه میشه کرد همه جا همه جور

 آدم هست.جالب اینجاست هر کدوم اونها تک تک ادعاء جنبه میکردن...

راستی دیشب کتاب یاسمین مودب پور تموم کردم بر خلاف خیلی ها که نوشته های مودب پورو

قبول ندارن من خیلی هم دوسش دارم اگر شه همیشه کاراکتر هاش تکراریه مثلا یه کاراکتر

شوخ و یه کاراکتر فقیر تو اکثر کتاباش هست اما همین سلیس نوشتنشو دوست دارم.

فردا صبح هم دارم میرم بجنورد واسه سال سارا.دیدین شه زود شد یک سال.انگارهمین دیروز بود.

باورم نمیشه....

آپ بعدیمو فکرکنم روز تفلد خودم همراه با بلاگم بکنم.اگه گفتین میشه شند روز دیگه؟

راستی فکر کنم خدا خیلی دوسم داره

همین

فعلا خدافیزی.

 

 


نوشته ی تيده آ در ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ در ۱۳۸٧/٤/۱٧

تیده آ خل میشود

سلام

دلم میخواست فقط بنویسم

شیشو خودمم نمیدونم

یه حس بد دوباره اومده سراغم.همش شدم انرژی منفی.حالا این حس شرا باید دقیقا سر

 امتحانا بیاد من نمیدونم؟فکرکنم فقط هدفش اینه من تر بزنم امتحانامو .

یه استرس بد.نگرانم.از آیندم.آز خودم بدم میاد.تا حالا شده حس کنین خیلی گناه میکنین؟

من الان دقیقا تو همین فازم.

 

بی ربط:

میدانم با تو بد کردم

با تو ای اثبات بودن من

میخواهم بدانی برای رهایی نبود

روح من نیز مرد

تو ببخش من را به خاطر همه حقارتم

تو ببخش من را که تداعی همه نامردیهای زمین برایت بودم

سنگینی برایم

میخواهم خالی شوم از هر شه تویی

میخواهم فارغ شوم از گناه

بگذار مثل کودکیهایم پاک شوم

بگذار دلم نیز مثل آن زمان بی ریا و بی شیله پیله شود

شاید بخشیده شوم

شاید...

 

<تیده آ>

امتحانام داره شنبه شروع میشه و من هیشی نخوندم.امشب هم نامزدی دوست

صمصمیمه که از راهنمایی با همیم.

دلم دریا میخوادد .دلم صدای موجای آب و میخواد.

دلم سیگار میخواد

یه شند وقتی بود نمیکشیدم دوباره شروع کردم.یکی بیاد بزنه منو له کنه.

دلم یه کتک حسابی میخواد.

راستی دقیقا یه ماه دیگه تفلدمه؟شند ساله میشم آیا؟ لعنتی......

میدونم خیلی پست شرندی نوشتم اما فقط میخواستم که بنویسم و همیشه هم نوشتنم

 تو بلاگمه که آرومم میکنه.

خدایا دوست دارم هوامو داشته باش

خدافیزی


نوشته ی تيده آ در ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ در ۱۳۸٧/۳/٢۳

تیده آ‌ ی غمندود

سلام

باورتون میشه یک سال گذشت

یک سال تلخ

یک سال شیرین

و جای خالیش حس شد

توی تمام لحظات

....

دلم تنگه براش

دلم میخواد خنده هاشو ببینم باز

دلم میخواد کچل گفتناشو بشنوم باز

دلم گریه میخواد

....

امروز سالگرد صبا بود.

یک حس

نمیشه گفت

فقط دلتنگتم خانومی

هنوزم باور نکردم و نمیکنم

بدجوری زده به سرم

فعلا خدافیزی


نوشته ی تيده آ در ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ در ۱۳۸٧/۳/٢

تیده آ و یه عالمه عقب ماندگی از بلاگ

سلام
شطورین آیا؟
میدونم میدونم بابا خیلی دلتون واسم تنگیده بود از کامنتای نزاشتتون معلوم بود بابا
بابا این همه تحویلم نمیگرفتین توروخدا
بابا دل من واسه همتون تنگیده بود واسه نوشتن تنگیده بود اصلا جدیدا نمیدونم شرا هر کار مینک دستم به نوشتن نمیره اما الان دیگه یهوو زد به سرم تا هنوز بر نگشتم ساری بیام آپ جانانه بکنم و برم
راستش بزارین از عیدشروع کنم:
ما شند روز مونده به عید واسه مراسم عقد شیدی دخمل خالم  رفتیم بجنورد با مامانم و اونجا موندگار شدیم تا ۱۲ که من برگشتم گرگان اما مامانم موند.جاتون خالی اونجا حسابی با پسر خاله هامو دخمل خالهام بهمون خوش گذشت دایم بیرون بودیم و عشق و حال اما من یه جورایی دلم میخواست برگردم زودتر گرگان که بنا به شرایط نمیشد.راستی شوشو شیدی خیلی پسر خوبی بود و بعد دیدنش کلی از نگرانیام ریخت .خیلی هم با هم مچن ایشالا مبارکشون باشه
خلاصه بعد اومدن گرگان من کلی اینجا دعوا دردسر داشتم حتی ۱۳ بدرم با بابا اینا نرفتم بیرون حوصلشونونداشتم.
بعدم که شنبش شد و من رفتم ساری پی درسو کتاب و این حرفا.قبل عید بشه ها با بفاشون ریخته بودنساری کلی فاز داد و همش میگفتیم و میخندیدم . برای همین من کلاسامو نرفته بودم و کلی عقب افتاده بودم  و بعد عید همش دنبال گرفتن جزو و این حرفا بودم.توی عیدم این استادمو ۳۰ تا برنامه داده بود بنویسیم دهن من صاف شد تا شند تاشو نوشتم کل عیدم و ریخت بهم.
حالا از ساری بگم که من کپک زدم اونجا اما نمیشه جایی رفت که با این مردمش نمیخوام بی ادبی کرده باشم اما مردای هیز و شش شرونی داره که میخوان بخورنت میری بیرون انگار جالب اینجاست پسراش زیاد اینجوری نیستنا اما مرداش شرا.
ما یه شب خیلی حوصلمون سر رفته بود ساعتم طرفای ۱۱ بود که با نیلیا گفتیم بریم تا ته کوشه خونمون یه هوا بخوریم بر گردیم بعد که اومدیم پایین دیدیم خیلی خلوت و خطرناکه بعد زنگیدیم پسر همسایه پایینیمون آرش با ما خیلی جوره از منم تقریبا ۳ ۴ سال کوشیکتره اومد باهامونو اون دورو اطراف و خونه هاشو با آدماش بهمون معرفی مرد اما خداییش شه خونهایی بود فکمون افتاده بود همه ویلایی وخفن و آدمای توشم خفن تر .یه خونه رفتیم دیدم تمام پنجره هاشو  نرده زده گفتیم شرا اینجوریه؟گفت این دخملش قرصیه بعد میاد شروع میکنه به رقصیدن و آخرشم در میره از خونه واسه اینکه در نره اینکارو مامان باباش کردن .شوهر دختره همون موقع اومد دیدیمش شه تیکیه بود بعد به آرش گفتیم جریان شیه این دخمله با این وضعش شطور همشین شوهری گرفته؟گفت این مرده به خاطر پول بابای دخمله گرفتش و خودش داره با پول دخمله عشقو حال میکنه(میبینی شقدر آدما پست شدن آیا؟)
خلاصه شب هم اومدیم خونه و تو حیاط نشستیم با آرش قلیون زدیم و بعد هم دخمله که قبل ما اونجا زندگی میکرد (یکم دخمله مجل دار بود) زنگید  به آرش که من امشب میام خونتون اونم بیشاره هی قیافشو یه جور میکرد که مثلا نیاد اما دیگه رو موند گفت بیا مامانم هست برو خونه.خلاصه کلی این مستاجر قبلیا جریان دارن .آرش میگفت دخمله شند بار خودکشی کردو این حرفا.....
شند هفته پیش رفتیم واسه یه کاری بابل خیلی دلم میخواست بشه های بلاگ نویسشو ببینم از جمله نارسیسا اما شون تلشو نداشتم نمیتونستم خبر بگیرم و ببینمش.
راستی شاذه جونم اگه اومدی بلاگم بدون من همش سر میزنم اما بلاگت نمیشه کامنت گذاشت .زیارتت قبول خانومی ما رو هم دعا میکردی.منم خیلی دلم میخواد برم مکه یه جوری شدم باز اومدم بلاگتو خوندم و فهمیدم تو هم رفتی مکه باز انگار هوس افتادم.
این هفته همش امتحان دارم و هفته بعد هم همینطور .درسام اصلا قابل مقایسه با درسای دوره کاردانی نیست همینطور استادامون به نظر من سطحشون خیلی بالاتره.دعا کنین امتحانمو خوب بدم.
دیگه همین دیگه اوضاع فعلا اگه امتحانا بزارن روبراهه.
راستی یه شب در مونگاه  بستری شدم ساری به خاطر مسمومیت غذایی بعد این نیلیا و آرش اومده بودن نشسته بودن اونجا شروع کرده بودن مسخره بازی  و یه عالمه خوراکی خریده بودن نشستن به خوردن بعد شون درمونگاه کنار خونمونه و آرشم از بشگی اونجا با اونا بزرگ شده هیشی بهشون نمیگفتن اونجارو گذاشته بودن رو سرشون دکتره میگفت برین بزراین این بد بخت استراحت کنه بعد من میگفتم نرین من دلم میگیره.دکتره بیشاره مونده بود شی بگه

راستی دو تا از عکسای کامیرو میزارم ببینین .ماشالا نینی گولو من شه بزرگ شده

 

فعلا خدافیزی


نوشته ی تيده آ در ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ در ۱۳۸٧/٢/٦

تیده آ و عید

سلام

شطورین

هورا ااااااااااااااااا عید شد


عید همگی مواارک

دستتتتتتتتتتتتتتت دست صوتتت من یه شال پیر شدم:دی
بابا من گرگان نیستم واسه این نمیتونم به همتون سر بزنم به محض برگشتن

 میام سال جدیدو به همه تبریک میگم


فیلا خدافیزیی


نوشته ی تيده آ در ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ در ۱۳۸٧/۱/۸

تیده آ و روز سپندار مزگان

سلام

واای این شند وقتی خیلی درگیر بودم همش هی برو ساری و هی بیا بگرد

دنبال خونه و کلی جریانا.حالا بدن میام کامل براتون تعریف میکنم .فقط تا

همین حد بگم که من و نیلیا یه خونه دو خابه با تغریبا  همون شرایطی که

میخواستیم خدارو شکر گیر آوردیم.

این پستم میخواستم راجع به روز سپندار مزگان یا هون روز ولنتاین ایرانی ها

 بنویسم و منم این روزو به همتون تبریک میگم.ایشالا امسال همه با شادی

 این روزو کنار عشقشون بگزرونن.

یه مطلب تقریبا خلاصه توی یه وبلاگ خوندم ترجیح دادم از اونجا کپی کنم

تا شما هم بخونین و اگه نمیدونین این روز شه روزیه یه آشنایی کوتاه پیدا کنین.

29 بهمن، یعنی تنها 3 روز پس از والنتاین فرنگی! این روز "سپندار مزگان" یا

 "اسفندار مزگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن این روز به عنوان

 "روز عشق" به این صورت بوده است که در ایران باستان هر ماه را سی

 روز حساب می کردند و علاوه بر اینکه ماه ها اسم داشتند، هریک از

روزهای ماه نیز یک نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"،

روز دوم، روز بهمن ( سلامت، اندیشه) که نخستین صفت خداوند است،

 روز سوم اردیبهشت یعنی "بهترین راستی و پاکی" که باز از صفات خداوند

 است، روز چهارم شهریور یعنی "شاهی و فرمانروایی آرمانی" که خاص

خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملی

 زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است

 چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می ورزد. زشت و زیبا

 را به یک چشم می نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان

 می دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندار مزگان را بعنوان

 نماد عشق می پنداشتند. در هر ماه، یک بار، نام روز و ماه یکی

می شده است که در همان روز که نامش با نام ماه مقارن می شد،

جشنی ترتیب می دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمین

 روز هر ماه مهر نام داشت و که در ماه مهر، "مهرگان" لقب می گرفت.

همین طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ یا اسفندار مذ نام داشت که در

 ماه دوازدهم سال که آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشنی با همین

عنوان می گرفتند.
سپندار مزگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو در کنار

 هم معنا پیدا می کردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه

 می دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه

داده و از آنها اطاعت می کردند 

راستی تهنا تهنا شکلاتارو نخورینا منم میخوام

راستش روز ولنتاین که بیرون بودم تو مغازه هارو نگاه میکردم یه جوری

میشدم منم دلم میخواست خوب بشه گناه داره دیگه عقده ای

 شدهیکی توجه کنه به من از یه طرفم میگفتم شرا خوب اینا روز

۲۶ جشن میگیرن و خود ما حتی شرا روز ۲۶ به همه تبریک میگیم ایا؟

 شرا نباید فرهنگ سازی کنیم و ۲۹ جشن بگیریم ؟ حالا در کل گفته باشم

 من از قبول کردن هر گونه کادو شکلات کارت پستال  شمع گل معضور

(معذور-معظور-معزور) نمیباششمممم و با کمال میل میقبولم

امشب وسایلمو جمع کردم واسه اینکه ببرم س فردا ساری .یه جورایی

دلم گرفت اما خوب شه میشه کرد باید عادت کرد دیگه.حالا باز خوبه

 آخر هفته ها گرگانم تو اتاق خودم

خوب فعلا بسه دیگه بعدا میام کامل جریان این شند وقتیو میگم

خدافیزی


نوشته ی تيده آ در ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ در ۱۳۸٦/۱۱/٢۸