تفلدم
سلام بعد مدتها
نیومدم که بنویسم شون نه نایی برام مونده نه دل و دماغی
تنها سالیه که تفلدم و دوست ندارم جشن بگیرم و از ته قلبم خوشحال نیستم
خیلی حرفها برا گفتن دارم میام و مینویسم به زودی
اما به رسم زمونه تفلد خودم با بلاگم مبارک
به همین سادگی
سلام بعد مدتها
نیومدم که بنویسم شون نه نایی برام مونده نه دل و دماغی
تنها سالیه که تفلدم و دوست ندارم جشن بگیرم و از ته قلبم خوشحال نیستم
خیلی حرفها برا گفتن دارم میام و مینویسم به زودی
اما به رسم زمونه تفلد خودم با بلاگم مبارک
به همین سادگی
سلام
واااااااااااااااااااااای ببخشید ببخشید ببخشید هوارتا
به خدا کامنتاتونو خوندم شرمنده شدم
که خیلی وقته نه تنها آپنکردم تازه به
شماها هم سر نزدم
دیگه دیدیم خیلی نامردیه سال جدید داره میادو من آپ نکنم
قیافم الان از این دخمل سر به زیرایه که پایینه که لپاشون از شرمندگی گل انداخته
(فهمیدین دیگه شی میگم)
به خدا امتحان داشتم خیلی سخت درگیر بودم
بعدم که همش ساریم این ترم
اصلا از کافینت هم دوست ندارم آن شم و آپ کنم قبلا که گفته بودم اصلا حس
نوشتن نمیاد
شااذه جون شرمندم به خدا که نگرانت کردم
قلیون جونی منم خیلی دوست داشتم میدیدمت
کاش قبلش لا اقل یه آفی-
ایمیلی شیزی میزدی واسم هماهنگ میکردی با من
خالا ایشالا ایندفعه اومدی
مارو مهمون کن شونیشت
و و و و ......
خوب حالا از هر شی بگزریم سخن عید
خیلی باحاله
مخصوصا عیدی و
عید دیدنی
حیف که من رجیممو نمیتونم میرم عید دیدنی یه حالی به این شیمک گندم بدم
تازشم ٧ کیلو تا الان کم کدم .شاذه خانوم فکر کردی فقط خودت بلدی رژیم بگیلی
راستی لباس عید خریدم توپپپپپ
.یک فازی میداد خرید.تازشم مامانمو گو ل
زدم یه مانتو دیگه هم که دوست میداشتم برام خرید شد ٢ تا (میبینی مثل این
بشه ها ذوق کدم)
این ۴ شنبه سوری امسال شقدر بیحال بود مگه نه؟
اینجا که اصلا مثل سالای
قبل نبود انگار همه بزرگ شدن رفتن پی کارشون فقط ما موندیم
راستی من دارم میرم عید مشهد این دخمل خاله هام تک تک دارن میپرن یعنی
شوهر میکنن
و من موندم با حوضم
هورااااااااااااااا دست
دست
صوووووووت

عیدتون مبارک با یه عالمه بوس
(آقایون روشونو بکنن اونور با اونا نیستما 
.خوب باشه بابا گریه نداره که رو صورتت دستمال بکش بیا تورو هم ماش میکنیم
)
خوب ایشلا امسال هم مثل سال قبل اگه براتون خوب بوده خوب باشه اگه هم بد بوده
که با این اوضاع اقتصادی توپ
همه فکر میکنم که بوده ایشالا سالی پر از پول و
سلامتی برای کل اعضای خونوادتون باشه .
سر ساعت تحویل موقع خوندن دعای سال تحویل منو حتما یادتون باشه
.بشینین
امشب تخم مرغاتونم رنگ کنین که داره دیر میشه ها
دوستون دارم خیلی
شیطونی نکنین
آجیل زیاد نخورین
مسافرت میرین تند نرین با ماشین
بشه های خوبی باشین
عیدی منم بریزین به حسابم
خوب سفارشات تمومید
سال نو همتون مبارک
بازم هووووراااااااااااااا
فعلا خدافیزی
سلام
فکر کنم ایندفعه غیبتم خیلی طولانی شد.اما تو همین مدتی که نبودم خیلی اتفاقا افتاد.
مثلا دزدین کیفم
و عمل کردنم بالاخره
این دفعه حالا در مورد عملم مینویسم جریان کیف باشه بعدا
از یه روز قبل عمل شروع میکنم
ساری بودم و بعد از ظهرش وقت دکتر داشتم که بیام واسه عملم شک کنه منو.
دکتره جاتون خالی کلی شکل و اینا با خط کش هی سانت میگرفت و میکشید
بدنمو کلی باحال شده بود انگار خال کوبی کرده بودن بدنمو
بعدش شب کلی خونه مسخره بازی در آوردم به مامان اینا دوستام هی میگفتم
شی میخواین از وسیله هام من همین الان تو وصیت نامم بیارم شون بعدا هزارتا صاحاب پیدا میکنه ها 
مامان که دعوام میکرد هی اما داداشم و خواهرم اینا نشسته بودیم به مسخره
بازی یکی میگفت من لپ تاپتو میخوام و یکی میگفت فلان شیت نیلیا که لباسامو
میخواست دیگه خلاصه گذشت
و فردا رسید.
صبح ساعت 7 بابا رفت و واسه من تخت رزرو کرد بیمارستان و دکتر گفته بود به
من که دیر میاد و من زود نرم اما این بابای عجول بنده منو به زور ساعت 10 برد
بیمارستان که الا و بلا پرستاره گفته ساعت 10 باید بیاین اینجا بستری شه 
تا دکتر بیاد. حالا من رفتم اونجا 5 دقیقه ای ازم خون گرفتن و منم بیکار اونجا نشستم.
بعد زنگولیدم به نیلیا که گفت تو راه بیمارستانه و امد و کلی شرخیدیم تو بیمارستان
و کلی آدم مسخره کردیم
بعد 2 تا سرباز اونجا مریض بودن هی تیکه مینداختن
به ما منم زنگولیدم خونه مملی اومدپیشمون.گذشت یه شند ساعتی و تا بالاخره
گفتن خانوم لباس بپوش باید ببریمت اتاق عمل
بعد از اونجایی که خونه ما دقیقا
پشت بیمارستان بود مامان اینا خونه بودن قرار بود من خواستم برم اتاق عمل بزنگم
که اینا بیان بعد مملی داداشمم باهامون بود زنگولید و گفت مامان اینا بیان البته
من تا مامان اینا رسیدن رفته بودم تو اتاق عمل که یهو دیدم در اتاق عمل باز شد
البته من پشت در فعلا نشسته بودن تا دکتره بیاد بعددیدم مامانم و بابامو داداشامو
عروسمونو نیلیا اومدن تو
مامانم گفت بیا یه ماشت کنم منم با همون دمپایی های
اتاق عمل رفتم و بابا مامانمو بوسیدم .خانومه فامیل نیلیا ایناست برگشت گفت کجا
پا میشی با این دمپایی ها میری؟ دعوام کرد منم برگشتم گفتم نه اینکه خیلی هم
اتاق عملتون تمیزو استریله
.لجش در اومده بود حال کردم
.من هویجوری
نشسته بودم دم اتاق عمل تا دکتر بیهوشی بیاد به یه پسره اونجا گفتم اقا نمیشه
من یه دور تو این تاقاتون بزنم قبل عملم داخل اتاق عملو ببینم تا ترسم بریزه ؟
گفت شرا تا دلت میخواد دور بزن
منم در حال نزاره بودم که دکتره بیهوشی اومد گفت خانوم من دکتر فلانی ام و دکتر
بیهوشیم .بعد منو خوابوندن رو تخت بعد دستیارش یه دختره کم سن بود معلوم بود
دانشجو ایناست تازه داره یاد میگیره اومد سرم بزنه تو دستم احمق اشتباه زد کلی
خون رفت بعد دکتره اومد و زدش کنار خودش رگمو پیدا کرد و زد منم گفتم بابا سوراخ
سوراخم کردین .که بعد دکتره گفت اینجاست که تفاوت زن و مرد معلوم میشه.
منم خندیدم اما تو دلم گفتم اینجاست که تفاوت آدم با تجربه با دانشجو تازه کار
معلوم میشه 
دیگه بعدشو یادم نمیاد شون بیهوش بودم این قسمت ماجرا رو میتونین تو بلاگ نیلیا
بخونین که زمان بیهوشی من بیرون شه اتفاقی افتاد در همینجا از نیلیا میخوام که
خواننده های علاقه مند من و تو خماری نذاره و بلاگشو با این موضوع آپ کنه

من ساعت یک رفتم اتاق عمل و تا ساعت 4 طول کشید عملم.
بعد که بهوش اومدم یادمه هی دکتره میگفت فامیلیت شیه بعد من جواب میدادم میگفت بلندتر بگو منم بلندتر میگفتم
بعدش دیگه منو آوردم اتاق خودم .مامانم مثلا اومده بود زرنگ بازی در بیاره موقعی
که تو اتاق بودم به من برگشته میگه بگو کیو دوست داری؟ منم برگشتم گفتم مامان
خر خودتی برو خودتو رنگ کن

آخه میگن وقتی بیهوشی هر شی بپرسن راستشو میگه آدم
شب طفلی مامانم پیشم بود من تا صبح دهنشو صاف کردم بیشاررو
این پرستارای زن که مثل گاو بودن اصلا نمیومدن به آدم سر بزنن ببینن زنده ای
مردی اما دمش گرم یه پسره بود بیشاره تا صبح هی میومد بالا سر من و سرمم و
شک میکرد
من خیلی درد داشتم خوابم نمیبرد بعد 1 مرفین زده بودن بهم خوابم نمیبرد
پسره اومد حال داد بهم یکی دیگه زد بعد برگشته بهم میگه این اتاق بقلیت به
یارو خوابیده معتاده من بهش اونو
زدم الان خوابه من این دومی به تو میزنم شرا نمیخوابی تو آخه
.
خلافت سنگینه ها معلومه میگه..
من همیشه فکر میکردم شقدر اون شبی که من بیمارستانم حوصلم سر بره اما
اینقدر این بیمارا تو بیمارستان سوژه بودن من تا صبح میخندیدم .
اتاق من خدا رو شکر خصوصی بود و من تنها بودن این اتاق بقلی من شند تا مرد
بودن که تا صبح اینا با زناشون دعوا میگرفتن
بیشاره زنهاشون کلی واسشون زحمت میکشیدن اما اینا هی فحش میدادن به
زنشون.یکیشون یک دعوایی گرفت کل بیمارستان رو سرش گرفته بود
زنش به همین پرستاره پسره میگفت من بهت کلی زمین میدم فقط بگیر اینو
بکشش منو راحت کن.کلی سوژه بودن واسه خودشون. .
فردا صبحش این همرا مریضای دیگه میودن تو اتاق من عیادتم منم اینقدرمیخندیدم
انگار فکو فامیل منن همشین صمیمی میگرفتن خودشونو بعد موقع مرخص شدن
من اینقدر سرگیجه داشتم نمیذاشتن مرخص شم اما دیگه الکی گفتم حالم خوبه
بابام رفت یه ویلشر آورد و منو تا ماشین برد و اومدیم خونه
یه 3 روزی دهنم صاف شد به معنای واقعی
.البته الانم خوب نشدم هنور.
مثلا دیشب خیلی حالم بد بود خیلی اما الان بهترم.دیروز رفتم مطب دکتره گفت
تو شرا پاشدی؟ تمام زحمتای منو هدر میدی. منم گفتم کجای کاری من شند روزه
واسه خودم میرم خیابون بعد کلی دعوام کرد و گفت برو بگیر خونه بخواب منم
حرففففففففففففففففففففففف گوووووووووووووووش کن
از دیشبه بیرون
نرفتم
مرسی از همه اونایی که زنگولیدن و حالمو پرسیدن
مرسی یه عالمه از جیگلم نیلیا که اینگده نگرانش کردم و مثل همیشه کنارم بود
راستی شند روز پیش رفتم تو پیج ٣۶٠ نیلیا تو بلاگش یه شیزی نوشته بود خودم
یه آن احساس کردم مردم و نیلیا اینقدر دلش تنگولیده از یه طرف خنده گرفته بود
از یه طرفم گریه. مثل آگهی ترحیم شدم یه صحنه
.لینکش اینه خواستین بخونین
خوب بسه دیگه خسته شدم
هفته دیگه میرم ساری کلی از درسام عقب افتادم
راستی شون میدونم الان مردین از فضولی که من عمل شی کردم شون نمیتون
یعنی روم نمیشه
انگلیسیشو میگم خودتون بفهمین دیگه اسمش ماموپلاستی
بود.
بعدا نوشت: الان ساریم و دارم از اینجا واستون این پست و آپ میکنم و نیلیا هم
سوپ بار کرده تا خراب نشده ما بریم
خدافیزی . 
سلام
شب میشد و من طبق عادت شبهای ماه رمضون به مامان التماس میکردم که
سحری بیدارم کنه و مامان میگفت باشه...
نزدیک سحره.صدای ربنا میاد.مامان صدام میکنه.من یه قلتی توی رختخوابم میزنم .
اونم انگاز زیاد تثراری تو بیدار کردن من نداره.دوباره میخوابم
10 دقیقه مونده تا اذان.صدای بابا میاد .طبق عادت همیشگی مامان صداش در
میاد که شیکار داری بزا بخوابه بشه.اما بابا طبق معمول شیطونیش گل کرده و
صدای رادیو رو بلند میکنه تا منو بیدار کنه.
بالاخرا پا میشم .بوی پلو کل خونه رو گرفته.ششامو میمالم و تند تند سحری
میخورم تا اذان نشده.
فرداش تو مدرسه کلی واسه خودم حس میکنم بزرگ شدم مخصوصا وقتی از شند
تا از همکلاسیهام میپرسم که روزه دارن یا نه؟ اونا هم وقتی میگن نه یه بادی
تو غب غب میندازم و کلی واسه خودم حال میکنم که من هم مثلا بلههه...
روز آخر ماه رمضونه.من سر سفره افطار نشستم.بابام میگه خوب امسال شند
روز روزه گرفتی؟
میگم همشو گرفتم
. 10 هزار تومن بهم میده
وااااایییییییییی(توجه توجه
اون موقع ها 10 تومن کلی پول بودا یعنی من کلی
مایه دار شدم
)
کلی خوشحالم .حالا میتونم برم اون ساعت گردنبندی که واسه خودم دیدیمو
بخرم
هر سال ماه رمضون که میشه یاد جایزه دادن بابا می افتم که از اولین باری که
روزه گرفتم شروع شد.
حیف که الان دیگه نمیده
ولی الان کارهایی که بشه بودم و بابام واسم انجام میداد
و وقتی یادم میاد کلی به بابام میبالم که با این کاراش شه شیزایی رو بدون زور
بهم فهموند و شقدر باعث شد تو ذهنم با یه خاطره خوب جا بگیره.
یادش بخیر
شقدر زود بزرگ شدیم.
هنوزم مثل اون روزا عاشق دعای سحر و ربنای افطارم ولی دیگه انگار ماه روضون
هم مثل قدیما نیست.کم رنگ شدن.حتی صدای رادیو بابا هم وقت سحر دیگه زیاد
بلند نیست.
خدارو شکر امسال معدم تا الان آروم بوده و تونستم روزه هامو بگیرم.خدا کنه از این
به بعدم بهم حال بده و باهام راه بیاد . مثل پارسال زد حا نزنه.
میخواستم بلاگمو آپ کنم اما نه با این موضوع اما دیدم بد نیست یه سرکی تو
خاطرات ماه روضون مخصوصا الان که دیگه نزدیک شباهی قدره بکشم.
یادتون نره منم دعا کنینا.

یا علی !توانم ده که نلرزم و نلرزیم.که سر بلندی را با عطر هنوز ماندگار نفس هایت در این دیار که
خود نخلستانی است و چاهی و بیابانی بیاموزیم که سخت محتاج این داستان و آموختنیم.
که سخت محتاج سر بلند کردن . سر بلند ماندنیم که این روزهای خستگی پیش از هر چیز و
بیش از هر چیز سر افکندگی نصیب میکند و سرشکستگی قسمت.
( این متن آخرو از مجله 40 شراغ گرفتم نوشته آقای میر میرانی .شون خودم
ارادت خاصی به حضرت علی دارم و با متنش حال کردم)
روزه نمازاتون قبول
خدافیزی
سلام
وای نزن بابا اومدم دیگه
خوب شیکار کنم شند بار اومدم آپ کنم این داداش الاخم منو از پای کامش بلند کرد
منم که میدونین تلفن اتاقم قعطه و نمیتونم با کامیه خودم آن شم
.
شرمندم به خدا
اول مرسی هواااارتا واسه تبریکای تفلدی که گذاشته بودین
.
از فریدم تشکر میکنم که اون پست قبلیو گذاشت
وگرنه من حتی نمیتونستم
تفلدمو تو بلاگمن جشن بگیرم.یعنی گرگان نبودم رفته بودم واسه سال سارا بجنورد.
خوب خوب بزارین از سوتی من ساری بگم
.من به علت گرفتن ترم تابستان مجبور
بودم ساری بمونم و این تابستان خیلی گرم ساری رو با هزار مکافات تحمل کنم
الانم واسه فرجه های امتحانم برگشتم گرگان.
حالا جریان سوتی شیه بزارین بگم .شند هفته پیش من سوار اتوبوس دانشگاه
بودم و ساعت طرفای ٧.٣٠ صبح بود که دیدم یه خانوم با غرغر فراوون سوار اتوبوس
شد و کنار من نشست
از اول شروع کرد یک ریز غر زدن که شرا آقای راننده حرکت
نمیکنین؟راننده هم کلید کرده بود تا اتوبوس پر نشه من حرکت نمیکنم.
بعد این دیگه دید کارش به جایی نمیرسه شروع کرد با من تریپ صمیمی صحبت کردن
و کلی گرم گرفت منم خیلی عادی جوابشو میدادم تا اینکه اتوبوس حرکت کرد و اینم
یه ریز به جون من غر میزد
که من امتحانم دیرشده و این دیر میرسه و منم به
صبر و شکیبایی دعوتش میکردم .
بعد که رسیدیم دیدم این یارو ۵٠٠ در آورد منم
دیدم خورده نداره منم خورد داشتم اومدم براش حساب کنم اون جلو من بود بعد
پولو داد گفت آقا دو نفر منم برگشتم گفتم نه نمیخواد حساب کنی من خورده دارم
حساب میکنمو کلی تشکر یهوو برگشت گفت ببخشید من واسه اون خانوم عقبیه
دوستمو حساب کردم
.منو دارییی انگار یه کاسه آب یخ ریختن روم سرم حالا
پشت سرمم یه گله پسر واستاده بودن
منم بدون اینکه برگردم صووووت زنان از
اتوبوس پیاده شدم .
حالا نتیجه اخلاقی اینه تو غلط میکنی
محل سگ به این گرو گورایی که یه ذره
فرهنگ ندارن میذاری خداییش اگه من جای اون بودم تو اون شرایط حتی اگه واسه
یکی دیگرم حساب کرده بودم به روی اون طرف نمیاوردم .
سوتی بعدیمم همین دیروز بود که رفته بودم بیرون
بعد این مردم ساری برای
تاکسی گرفتن صف وا می ایستند و منم مثل اونا رفتم صف پشت سر یه آقا پسر
واستادم بعدم اینکه اونا تاکسیهاشون خلاف جهتی که میخوان برن دور میدون وا
می ایستند یعنی باید میدونو دور بزنن و بعد برن سمت مقصد (عقل که نباشد
جان در عذاب است) بعد من همیجوری واستاده بودم دیدم یه تاکسی خالی
اونور خیابونه بعد منم دیدم خالیه رفتم زرنگ بازی در آوردم پریدم اونور خیابون
در همین حین ۴ نفر سریع تاکسیو پر کردند و من خیلی شیک ضایع شدم 
حالا کل ملتی که تو صف اونور واستادند دارن منو نگاه میکنند (تصور کنین) 
بعد من باز صوووت زنان برگشتم سر جام.پسره بهم گفت خیلی ضایع شدی نه؟
گفتم اوهوم بعد خندش گرفته بود
گفت آخه مگه اون آدمارو ندیدی اونور اگه اونا
نبودن که من جلوتر از تو پریده بودم سوار تاکسی شده بودم که .منم با خندهای
ملیح ضایع شدن خودمو جشن گرفتم.
راستی کیف پولمم زدن
.دیروز رفته بودم با دوستم رژ گونه بخرم حساب کردم
دوستمم گفت برای منم حساب کن بعد بهت پولشو میدم بعد من که حساب کردم
رفتیم جلوتر گفتم بیا من کیف لوازم آرایشم بگیرم برای خودم پاره شده بعد که من
کیفو انتخاب کردم و اومدم حساب کنم دبدم بلههههههههه زیپ کیفم باز بودو کیفم و
زدن
.اینم شانسه منه آخه بابا نیست منم به بهران مالی خوردم.
این بابای من نزدیک ۵٠ روزه مکه هنوزم نیومده یعنی یه گرئه دیگه باید جایگزین
بابا اینا برن تا اونا بیان دیگه خودش کلافه شده زنگ که میزنه معلومه کلافه و دلش
کلی تنگ شده دل منم کلی تنگیده براشوخدا سایشو از سرمون کم نکنه هیشوقت.
راستی جریان استادم و یادم بندازین دفعه بعد براتو بگم فعلا دیگه دستم درد گرفته از
تایپیدن.پیر شدیم دیگه
اها راستی دیدن من مشروت نشدم کور خوندین
راستی کادوهای تفلدمم میگم
بهتون.مامانم که پول داد .دوستمم یکیش پول داد.نیلیا ادکلن خرید.دوستای دیگمم
یه کول دیسک ٢ گیگ و یه اسپیکر لپ تاپ یه جای لوازم آرایش برام خریدن.
یه گوشواره طلا سفید ناناز هم خریدن برام که حالا از طرف کی بود بماند 
فعلا خدافیزی
هورااااااااا تــــــــــولد خودم ,وبلاگــــــــم مبارک



فعلآ بیشتر از این نمیتونم آپ کنم..
سلام
خوفین؟منم بد نیستم خوبم نیستم یه حالت راکت 
نه نیومدم غر بزنم میدونم شمام خسته شدین
این شند وقتی اینقدر اتفاق های مختلف افتاده که نمیدونم از کجا شروع کنم
یه آهنگ لایت گذاشتم و مینویسم...
اها...
بزارین از نمره هام شروع کنم
طراحی الگوریتم ۵/١۵
برنامه نویسی پیشرفته ١٣ (تازه خیر سرمون میگفتیم برنامه نویسیمون خوبه)
ساختمان گسسته ١٢
معادلات ١٢
مدار ١٠ (تازه جزو بشه زرنگای مدارم که ١٠ شدم
)
ریاضی ٨
قرآن و وصایا هم که نیومده البته بگم من سر امتحان وصایا به قدری شرت و پرت نوشتم که
خودم از برگم خندم گرفته بود فکرکنم یه وصیت نامه جدید کلا خلق کردم تا ٢ ساعت بعد امتحان
داشتم میخندیدم به برگم
.
نیلیا هم این درس و با من داشت اون که تو یه سوال مثلا اومده بود دختر پسر ها باید برای
جلوگیری از نفوذ غرب و این حرفا شیکار کنن؟ نیلیا هم نوشته بود باید لباس آستین کوتاه
نپوشن پسرا دختر ها باید شادر سرشون کنن
(آخه خداییش جواب شرت تر از این پیدا کردین؟ 
من موندم از کجاش در آورد و شطور روش شد بنویسه اینو)
خلاصه امتحانا به هر گند زدنی بود رد شد.البته حق داشتم با اون روحیه داغون بهتر از این
انتظار نمیرفت.
تو امتحانا تماما سحر پیش ما بود بیشتر اوقات .سحر همخونهای قدیمی نیلیاست و جدیدا
با منم خیلی جور شده دختر بدی نی اما یکم شلختست.حلال زاده الان که دارم میتایپم
اس ام اس زد.
یه روز داشتیم با سحر و نیلیا میرفتیم که من امتحان بدم اینا رو هم گفتم بیاین بریم دانشگاه
شما خونه نمونین بعد اینا هم با من اومدن .سوار یه تاکسی شدیم و راهی دانشگاه شدیم
سر دانشگاه ما یه پل هوایی هست که من دیدم یه دختره نشسته رو پله های پل هوایی و
داره درس میخونه بعد من گفتم دخترور بشه ها نگاه کنین نشسته رو پل هوایی درس میخونه
بعد گفتم جا قحطه خوب تو دانشگاه درس میخوند دیگه .دختره الاغ .در حین این الاغ گفتن پیاده
شدم از ماشین بعد یهوو دیدم راننده گفت الاغ خودتی
.ششام ۴تا شد
برگشتم گفتم
شی گفتی؟ حالا تو دلم میگم آخه به این راننده شه که من اینو گفتم بعد دیدم میگه
برو برو پی کارت اومدم یشی بگم بهش که دیدیم دختره داره میاد سوار ماشین میشه بعد
در حالت کپ بسر میبردم من همانا.بعد دیدم نه مثل اینکه گند کاشتم
رومو کردم اونورو
صوت زنان رامو کشیدم رفتم نگو دختره دختره راننده بوده و منتظر باباش بوده
( صووووت میزنییییییم
)
بعد نیلیا میگه یارو شی میگفت جریانو تعریف کردم اونا مرده بودن از خنده
جمعه ما با بشه های دانشگاه یه اتوبوس گرفتیم و رفتیم کلاردشت وای خیلی دلم واسه
مرجان تنگیده بود وقتی دیدمش تو کلاردشت همدیگرو بخل بخل بوس بوس
بعد
کل اتوبوس واسمون دست و صوت میزدن
(مرجان یکی از دوستای دوران کاردانی منه که بشه کلاردشته)
راستش اردو بدی نبود اما تا قبل اینکه شند تا نخالا نیان تو جمع بعد اومدن اونا کلا زهرمون شد.
ولی خداییش تازه فهمیدم پسر های گرگان شقدر با جنبه ان نمیخوام بی احترامی بکنم اما من
تو گروه فقط قلیون برده بودم و یه اکیپ پسر های گرگانی که اونا این جمع و دیدن دیگه با ما نیومدن
و با ماشین خودشون رفتن دریا اما من که قلیون داشتم و میکشیدم انگار یه طوری بودن اونا .
البته شندتاشون بقدری با شخصیت بودن که نمیتونم حساب اونارم با اونا بنویسم اما بقیشون
یه طوری بودن انگار خیلی شیزا واسشون جا نیفتاده بود از جمله راحت بودن من که حتی اونارو
با اینکه در سطح خودم نمیدونستم اما سعی کردم با همشون گرم بگیرم اما انگار اونا واقعا این
رابطه های سالمو نمیفهمیدن و واسشون جا نیفتاده بود البته شه میشه کرد همه جا همه جور
آدم هست.جالب اینجاست هر کدوم اونها تک تک ادعاء جنبه میکردن...
راستی دیشب کتاب یاسمین مودب پور تموم کردم بر خلاف خیلی ها که نوشته های مودب پورو
قبول ندارن من خیلی هم دوسش دارم اگر شه همیشه کاراکتر هاش تکراریه مثلا یه کاراکتر
شوخ و یه کاراکتر فقیر تو اکثر کتاباش هست اما همین سلیس نوشتنشو دوست دارم.
فردا صبح هم دارم میرم بجنورد واسه سال سارا.دیدین شه زود شد یک سال.انگارهمین دیروز بود.
باورم نمیشه....
آپ بعدیمو فکرکنم روز تفلد خودم همراه با بلاگم بکنم.اگه گفتین میشه شند روز دیگه؟
راستی فکر کنم خدا خیلی دوسم داره
همین
فعلا خدافیزی.
سلام
دلم میخواست فقط بنویسم
شیشو خودمم نمیدونم
یه حس بد دوباره اومده سراغم.همش شدم انرژی منفی.حالا این حس شرا باید دقیقا سر
امتحانا بیاد من نمیدونم؟فکرکنم فقط هدفش اینه من تر بزنم امتحانامو .
یه استرس بد.نگرانم.از آیندم.آز خودم بدم میاد.تا حالا شده حس کنین خیلی گناه میکنین؟
من الان دقیقا تو همین فازم.
بی ربط:
میدانم با تو بد کردم
با تو ای اثبات بودن من
میخواهم بدانی برای رهایی نبود
روح من نیز مرد
تو ببخش من را به خاطر همه حقارتم
تو ببخش من را که تداعی همه نامردیهای زمین برایت بودم
سنگینی برایم
میخواهم خالی شوم از هر شه تویی
میخواهم فارغ شوم از گناه
بگذار مثل کودکیهایم پاک شوم
بگذار دلم نیز مثل آن زمان بی ریا و بی شیله پیله شود
شاید بخشیده شوم
شاید...
<تیده آ>
امتحانام داره شنبه شروع میشه و من هیشی نخوندم.امشب هم نامزدی دوست
صمصمیمه که از راهنمایی با همیم.
دلم دریا میخوادد .دلم صدای موجای آب و میخواد.
دلم سیگار میخواد
یه شند وقتی بود نمیکشیدم دوباره شروع کردم.یکی بیاد بزنه منو له کنه.
دلم یه کتک حسابی میخواد.
راستی دقیقا یه ماه دیگه تفلدمه؟شند ساله میشم آیا؟ لعنتی......
میدونم خیلی پست شرندی نوشتم اما فقط میخواستم که بنویسم و همیشه هم نوشتنم
تو بلاگمه که آرومم میکنه.
خدایا دوست دارم هوامو داشته باش
خدافیزی
سلام
باورتون میشه یک سال گذشت
یک سال تلخ
یک سال شیرین
و جای خالیش حس شد
توی تمام لحظات
....
دلم تنگه براش
دلم میخواد خنده هاشو ببینم باز
دلم میخواد کچل گفتناشو بشنوم باز
دلم گریه میخواد
....
امروز سالگرد صبا بود.
یک حس
نمیشه گفت
فقط دلتنگتم خانومی
هنوزم باور نکردم و نمیکنم

بدجوری زده به سرم
فعلا خدافیزی
سلام
شطورین آیا؟
میدونم میدونم بابا خیلی دلتون واسم تنگیده بود از کامنتای نزاشتتون معلوم بود بابا
بابا این همه تحویلم نمیگرفتین توروخدا
بابا دل من واسه همتون تنگیده بود واسه نوشتن تنگیده بود اصلا جدیدا نمیدونم شرا هر کار مینک دستم به نوشتن نمیره اما الان دیگه یهوو زد به سرم تا هنوز بر نگشتم ساری بیام آپ جانانه بکنم و برم
راستش بزارین از عیدشروع کنم:
ما شند روز مونده به عید واسه مراسم عقد شیدی دخمل خالم رفتیم بجنورد با مامانم و اونجا موندگار شدیم تا ۱۲ که من برگشتم گرگان اما مامانم موند.جاتون خالی اونجا حسابی با پسر خاله هامو دخمل خالهام بهمون خوش گذشت دایم بیرون بودیم و عشق و حال اما من یه جورایی دلم میخواست برگردم زودتر گرگان که بنا به شرایط نمیشد.راستی شوشو شیدی خیلی پسر خوبی بود و بعد دیدنش کلی از نگرانیام ریخت .خیلی هم با هم مچن ایشالا مبارکشون باشه
خلاصه بعد اومدن گرگان من کلی اینجا دعوا دردسر داشتم حتی ۱۳ بدرم با بابا اینا نرفتم بیرون حوصلشونونداشتم.
بعدم که شنبش شد و من رفتم ساری پی درسو کتاب و این حرفا.قبل عید بشه ها با بفاشون ریخته بودنساری کلی فاز داد و همش میگفتیم و میخندیدم . برای همین من کلاسامو نرفته بودم و کلی عقب افتاده بودم و بعد عید همش دنبال گرفتن جزو و این حرفا بودم.توی عیدم این استادمو ۳۰ تا برنامه داده بود بنویسیم دهن من صاف شد تا شند تاشو نوشتم کل عیدم و ریخت بهم.
حالا از ساری بگم که من کپک زدم اونجا اما نمیشه جایی رفت که با این مردمش نمیخوام بی ادبی کرده باشم اما مردای هیز و شش شرونی داره که میخوان بخورنت میری بیرون انگار جالب اینجاست پسراش زیاد اینجوری نیستنا اما مرداش شرا.
ما یه شب خیلی حوصلمون سر رفته بود ساعتم طرفای ۱۱ بود که با نیلیا گفتیم بریم تا ته کوشه خونمون یه هوا بخوریم بر گردیم بعد که اومدیم پایین دیدیم خیلی خلوت و خطرناکه بعد زنگیدیم پسر همسایه پایینیمون آرش با ما خیلی جوره از منم تقریبا ۳ ۴ سال کوشیکتره اومد باهامونو اون دورو اطراف و خونه هاشو با آدماش بهمون معرفی مرد اما خداییش شه خونهایی بود فکمون افتاده بود همه ویلایی وخفن و آدمای توشم خفن تر .یه خونه رفتیم دیدم تمام پنجره هاشو نرده زده گفتیم شرا اینجوریه؟گفت این دخملش قرصیه بعد میاد شروع میکنه به رقصیدن و آخرشم در میره از خونه واسه اینکه در نره اینکارو مامان باباش کردن .شوهر دختره همون موقع اومد دیدیمش شه تیکیه بود بعد به آرش گفتیم جریان شیه این دخمله با این وضعش شطور همشین شوهری گرفته؟گفت این مرده به خاطر پول بابای دخمله گرفتش و خودش داره با پول دخمله عشقو حال میکنه(میبینی شقدر آدما پست شدن آیا؟)
خلاصه شب هم اومدیم خونه و تو حیاط نشستیم با آرش قلیون زدیم و بعد هم دخمله که قبل ما اونجا زندگی میکرد (یکم دخمله مجل دار بود) زنگید به آرش که من امشب میام خونتون اونم بیشاره هی قیافشو یه جور میکرد که مثلا نیاد اما دیگه رو موند گفت بیا مامانم هست برو خونه.خلاصه کلی این مستاجر قبلیا جریان دارن .آرش میگفت دخمله شند بار خودکشی کردو این حرفا.....
شند هفته پیش رفتیم واسه یه کاری بابل خیلی دلم میخواست بشه های بلاگ نویسشو ببینم از جمله نارسیسا اما شون تلشو نداشتم نمیتونستم خبر بگیرم و ببینمش.
راستی شاذه جونم اگه اومدی بلاگم بدون من همش سر میزنم اما بلاگت نمیشه کامنت گذاشت .زیارتت قبول خانومی ما رو هم دعا میکردی.منم خیلی دلم میخواد برم مکه یه جوری شدم باز اومدم بلاگتو خوندم و فهمیدم تو هم رفتی مکه باز انگار هوس افتادم.
این هفته همش امتحان دارم و هفته بعد هم همینطور .درسام اصلا قابل مقایسه با درسای دوره کاردانی نیست همینطور استادامون به نظر من سطحشون خیلی بالاتره.دعا کنین امتحانمو خوب بدم.
دیگه همین دیگه اوضاع فعلا اگه امتحانا بزارن روبراهه.
راستی یه شب در مونگاه بستری شدم ساری به خاطر مسمومیت غذایی بعد این نیلیا و آرش اومده بودن نشسته بودن اونجا شروع کرده بودن مسخره بازی و یه عالمه خوراکی خریده بودن نشستن به خوردن بعد شون درمونگاه کنار خونمونه و آرشم از بشگی اونجا با اونا بزرگ شده هیشی بهشون نمیگفتن اونجارو گذاشته بودن رو سرشون دکتره میگفت برین بزراین این بد بخت استراحت کنه بعد من میگفتم نرین من دلم میگیره.دکتره بیشاره مونده بود شی بگه
راستی دو تا از عکسای کامیرو میزارم ببینین .ماشالا نینی گولو من شه بزرگ شده
فعلا خدافیزی
سلام
شطورین
هورا ااااااااااااااااا عید شد
عید همگی مواارک
دستتتتتتتتتتتتتتت دست صوتتت من یه شال پیر شدم:دی
بابا من گرگان نیستم واسه این نمیتونم به همتون سر بزنم به محض برگشتن
میام سال جدیدو به همه تبریک میگم
فیلا خدافیزیی
سلام
واای این شند وقتی خیلی درگیر بودم همش هی برو ساری و هی بیا
بگرد
دنبال خونه و کلی جریانا.حالا بدن میام کامل براتون تعریف میکنم .فقط تا
همین حد بگم که من و نیلیا یه خونه دو خابه با تغریبا همون شرایطی که
میخواستیم خدارو شکر گیر آوردیم.
این پستم میخواستم راجع به روز سپندار مزگان یا هون روز ولنتاین ایرانی ها
بنویسم و منم این روزو به همتون تبریک میگم.ایشالا امسال همه با شادی
این روزو کنار عشقشون بگزرونن.
یه مطلب تقریبا خلاصه توی یه وبلاگ خوندم ترجیح دادم از اونجا کپی کنم
تا شما هم بخونین و اگه نمیدونین این روز شه روزیه یه آشنایی کوتاه پیدا کنین.
29 بهمن، یعنی تنها 3 روز پس از والنتاین فرنگی! این روز "سپندار مزگان" یا
"اسفندار مزگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن این روز به عنوان
"روز عشق" به این صورت بوده است که در ایران باستان هر ماه را سی
روز حساب می کردند و علاوه بر اینکه ماه ها اسم داشتند، هریک از
روزهای ماه نیز یک نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"،
روز دوم، روز بهمن ( سلامت، اندیشه) که نخستین صفت خداوند است،
روز سوم اردیبهشت یعنی "بهترین راستی و پاکی" که باز از صفات خداوند
است، روز چهارم شهریور یعنی "شاهی و فرمانروایی آرمانی" که خاص
خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملی
زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است
چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می ورزد. زشت و زیبا
را به یک چشم می نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان
می دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندار مزگان را بعنوان
نماد عشق می پنداشتند. در هر ماه، یک بار، نام روز و ماه یکی
می شده است که در همان روز که نامش با نام ماه مقارن می شد،
جشنی ترتیب می دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمین
روز هر ماه مهر نام داشت و که در ماه مهر، "مهرگان" لقب می گرفت.
همین طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ یا اسفندار مذ نام داشت که در
ماه دوازدهم سال که آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشنی با همین
عنوان می گرفتند.
سپندار مزگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو در کنار
هم معنا پیدا می کردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه
می دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه
داده و از آنها اطاعت می کردند
راستی تهنا تهنا شکلاتارو نخورینا منم میخوام
راستش روز ولنتاین که بیرون بودم تو مغازه هارو نگاه میکردم یه جوری
میشدم
منم دلم میخواست خوب
بشه گناه داره دیگه عقده ای
شده
یکی توجه کنه به من
از یه طرفم میگفتم شرا خوب اینا روز
۲۶ جشن میگیرن و خود ما حتی شرا روز ۲۶ به همه تبریک میگیم ایا؟
شرا نباید فرهنگ سازی کنیم و ۲۹ جشن بگیریم ؟ حالا در کل گفته باشم
من از قبول کردن هر گونه کادو شکلات کارت پستال شمع گل معضور
(معذور-معظور-معزور) نمیباششمممم و با کمال میل میقبولم

امشب وسایلمو جمع کردم واسه اینکه ببرم س فردا ساری .یه جورایی
دلم گرفت
اما خوب شه میشه کرد باید عادت کرد دیگه.حالا باز خوبه
آخر هفته ها گرگانم تو اتاق خودم
خوب فعلا بسه دیگه بعدا میام کامل جریان این شند وقتیو میگم
خدافیزی